صدای پایین رفتن دکمه های صفحه کلید.
چیک چیک چیک!
دخترک بیدار مانده بود و به یاد عادت شبانه، مینوشت.
دلتنگی از غم پدرش، اشک مادرش.
میگفت غم رفتن ندارم، غم دوری دارم.
فردا شب!
رگبار باران به شیشه میزند.
از پنجره همان اتاق صدای باران میاید.
چیک چیک چیک
صدای باران بود یا نوشته های خدا؟ نمیدانم؛ اما چیک آخر نقطه ویرگول نبود.
نقطه ای سیاه بود که قلب دخترک را تا ابد خاموش کرد.
چیک چیک ... چیک!
برچسب:
نویسنده: آرمان محمدپور