خرید بک لینک

«این خاک را مزه کن! اگر مثل حلوا بود، یعنی رُس است.»

این اولین درس مهندسی‌ام بود! مات و مبهوت به دهانش خیره شده بودم که چطور مشتی خاک را در دهانش می‌چرخاند. دیوانه بود؟ یا نابغه؟

خدا که بد نمیده!

هجده سالم بود که پدرم مرا به او سپرد. و من نمی‌دانستم قرار است شاگردیِ عجیب‌ترین شخصیت زندگی‌ام را بکنم. مردی که انگار از دل قصه‌ها بیرون پریده بود؛ با چشمانی که با وجود سفیدی موها، برقی از جنون و اشتیاق داشت.

ماجرا به خاک خوردن ختم نشد. سر یک پروژه بزرگ ۴۰ متری گودبرداری کرده بودیم، اما جای چاه آب در زمین ۵۰۰۰ متری گم شده بود. هیچ نقشه‌ای جواب نمی‌داد.

یک روز دیدم با دو میله نازک برنجی آمد وسط کارگاه. کارگرها ریزریز می‌خندیدند. نگاه‌ها سنگین بود: «مهندس مشاور پروژه عقلش را از دست داده!»

او اما بی‌توجه به پوزخندها راه می‌رفت. ناگهان میله‌ها در دستانش بی‌قرار شدند و از هم فاصله گرفتند. ایستاد. با اطمینان به نقطه‌ای اشاره کرد و گفت: «چاه همین‌جاست.»

کندند. چاه همان‌جا بود! خنده‌ها روی لب‌ها ماسید. او چیزی را می‌دید که ما نمی‌دیدیم.

این نگاه متفاوت فقط مال مهندسی نبود. سال‌ها پیش، در سرمای استخوان‌سوز مسیر کربلا، وقتی هیچ جای خوابی نبود و ما تا صبح دور آتش مچاله شده بودیم تا یخ نزنیم، او گم شد.

سه روز بعد از رسیدنمان به کربلا رسید. با پاهای تاول‌زده و خاکی، اما با همان برق عجیب در چشم‌ها...

گذشت تا پارسال. خبر رسید سرطان پانکراس گرفته. تلفن را برداشتم، صدایش ضعیف بود، انگار از ته چاه می‌آمد. ناباورانه گفتم: «خدا بد نده مهندس...»

آن طرف خط، صدایی شنیدم که تمام معادلات ذهنم را بهم ریخت. محکم و مهربان گفت:

«خدا که بد نمیده پسرم...»

حالا او رفته.

تقدیم به معلمم، ابراهیم ضیایی ثانی. امیدوارم در آغوش همان کسی باشد که به عشقش بیابان‌ها پیمود.

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 17:50

صفحه بندی