پارسال همین موقعها بود که یکی از دانشجوهای ارشد که من به عنوان مشاور کمکش میکردم فارغالتحصیل شد. شب روزی که دفاع کرد بهش زنگ زدم بابت تبریک، خیلی خوشحال بود بابت تمام کردن این بخش زندگیش. از ایده هایی که داشت برام گفت. گفت با چند تا شرکت صحبت کرده تا اون ایده هارو عملیاتی کنند و اونها هم قبول کردند.
حدود یک ساعت حرف زدیم. یادمه آخرین حرفی که بهش زدم این بود، بالاخره خلاص شدی! کمی قبل، خیلی اتفاقی آگهی ترحیمش رو دیدم.
با اینکه سر پایاننامش خیلی باهم حرف میزدیم، تنها قسمتی که هیچی یادم نمیاد، صداشه. شاید صدا هم نمیماند.
برچسب:
نویسنده: آرمان محمدپور