نماز که تمام شد،پیش نماز از جایش بلند شد و به طرف بابا آمد؛هرچه فکر میکنم صورتش را یادم نمیاید اما صورتش نورانی بود؛نگاهی به من کرد ، مکثی کرد،رعد و برقی زد.
سپس دستی بر سرم کشید.
ده سالی هست که از این خواب گذشته،اما دیگر جیرجیرکی نیست که بخواند.
برچسب:
نویسنده: آرمان محمدپور