خرید بک لینک
در یک هشتی نه چندان بزرگ کنار بابا نماز میخواندم؛حس عجیبی داشت،جیرجیرک ها میخواندند،بوی نم باران می آمد.

نماز که تمام شد،پیش نماز از جایش بلند شد و به طرف بابا آمد؛هرچه فکر میکنم صورتش را یادم نمیاید اما صورتش نورانی بود؛نگاهی به من کرد ، مکثی کرد،رعد و برقی زد.

سپس دستی بر سرم کشید.

ده سالی هست که از این خواب گذشته،اما دیگر جیرجیرکی نیست که بخواند.

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:30

صفحه بندی